چطور با تفکر سیستمی دیدگاه‌های متفاوت را سر یک میز بنشانیم؟

یک رویکرد معمول در استفاده از تفکر سیستمی در گروه‌ها، این است که زمانی را مشخص می‌کنند تا موضوعی چشمگیر را بررسی کنند که تا حدودی دارای پیچیدگی دینامیک است (موقعی که علت و معلول از نظر زمانی و مکانی از هم فاصله دارند).

وقتی که تیم جمع شد، یک تسهیل‌گر به گروه کمک می‌کند تا موضوعات مرتبط را استخراح کنند، متغییرها را تعیین نمایند، رفتار در طول زمان  را رسم کرده و به طراحی یک دیاگرام علت و معلولی بپردازند.

 

هر چند چنین فرآیندی به حل مشکلات بزرگ کمک می‌کند، ابزارهای تفکر سیستمی می‌تواند به طور اثربخش به گروه‌ها کمک کند، در طول جلسات و مکالمات غیر رسمی، به طور توامان موضوعات را شفاف‌سازی کنند.

برای استفاده توامان از تفکر سیستمی، اولین گام این است که بدانیم چه زمانی برایش مناسب است و می‌تواند برای مکالمه ارزش داشته باشد. یک راه آن یافتن فرضیات متعارض و واگرا برای یک مشکل مشخص است؛ مواردی که می‌توان پس از پیدا کردن، با ابزارهای تفکر سییستمی به کاوش در آن پرداخت.

 

تشخیص فرضیات متعارض

ما در تمام مدت در حال ساخت و فرموله کردن تئوری‌های علیت هستیم، هرچند ممکتن است متوجه آن نشویم.

اظهار نظرهایی مثل “پلیس‌های بیشتر جرم و جنایت را کم خواهد کرد”، یا “اگر بیشتر ورزش کنی وزنت کم خواهد شد”، تئوری‌هایی هستند که نشان می‌دهند اقدامی مشخص، نتیجه مشخصی را به همراه خواهد داشت.

 

برای مثال اگر بگوییم :افزایش تلاش برای تغییر منجر به تولید محصول باکیفیت‌تر خواهد شد”، باز هم یک تئوری علیت ساخته‌ایم. با این حال ممکن است همکارمان احساس کند افزایش تلاش‌ها برای تغییر، کیفیت را کاهش خواهد داد.

اینجاست که با فرضیات متعارض مواجه هستیم: دو اظهار نظر که دو خروجی دینامیک متفاوت را، از یک اقدام یکسان، فرض می‌کند.

وقتی فرضیات متعارض مطرح می‌شوند، می‌بینیم که ذهنیات متفاوتی درباره عواقب یک اقدام در طول زمان، وجود دارد.

 

بررسی یک مثال

برای نشان دادن اینکه چطور پیچیدگی دینامیکی را دریابیم و چطور از تفکر سیستمی برای بررسی فرضیات متعارض استفاده کنیم، نگاهی به یک مثال تجربی در شرکت قطعات نمایشی فیلیپس می‌اندازیم.

در خلال یک نشست تیمی، یک اختلاف بین‌فردی رخ داد که منجر به اظهار نظرهای تند و تیز از جانب افراد حاظر شد. وقتی قائله خوابید، افراد درگیر از یکدیگر به خاطر عکس‌العمل احساسی که داشتند، عذرخواهی کردند.

 

از آن جایی که این تیم در حال تمرین برای استفاده از ابزارهای یادگیری سازمانی می‌بود، به نظر طبیعی بود که بررسی کنیم چطور مهارت‌های جدید، بر روی رفتارهایی مانند معذرت‌خواهی در جمع، تاثیر گذاشته است.

یکی از اعضا نظر هوشمندانه‌ای داد: “ظاهرا هرچه بیشتر در زمینه این نوع آموزش سرمایه‌گذاری می‌کنیم و در آن بهتر می‌شویم، عذرخواهی‌های کمتری را شاهد هستیم.” یک فرد دیگر بلافاصله پاسخ داد: “من کاملا مخالفم. هرچه بیشتر این تکنیک‌ها را به کار می‌بریم، عذرخواهی‌های بیشتری را در جمع شاهد هستیم.”

 

وقتی این دو دیدگاه متناقض مطرح شدند، تیم با یک انتخاب مواجه شده بود: برای برطرف کردن تنش به وجود آمده انرژی صرف کنند، یا اینکه به صحبت ادامه دهند. در این مورد خاص، دو طرف اندکی به هم خیره شدند و موضوع مکالمه تغییر کرد.

اما درواقع تیم یک بحث مهم را نادیده گرفت. چرا که در آینده اگر تعداد عذرخواهی‌ها در سازمان افزایش می‌یافت، یک نفر تصور می‌کرد که سرمایه‌گذاری در یادگیری سازمانی موفق بوده است؛ در حالی که نفر دیگر احتمالا به این نتیجه می‌رسید که یادگیری سازمانی باعث بدتر شدن اوضاع شده است.

 

چنین اظهارات متناقضی نشانه‌هایی هستند برای برای یافتن فرصتی در راستای استفاده توامان از ابزارهای تفکر سیستمی.

 

بررسی فرضیات متعدد

فرآیند بررسی و شفاف‌سازی تئوری‌های متناقض را می‌توان به چهار گام تقسیم کرد. از توصیف واضح هر یک از تئوری‌ها به صورت جداگانه تا نشان دادن اینکه چطور می‌توانند با یکدیگر منطبق شوند.

با یکپارچه کردن تئوری‌ها در یک دیاگرام سیستمی، یک گروه می‌تواند فرا درگیری برای ایده‌های به ظاهر متعارض، حرکت کرده و شروع به بررسی این موضوع کند که ممکن است عواقب متعددی برای یک اقدام باشد و این خروجی‌ها می‌توانند در زمان‌های متفاوتی رخ دهند.

 

گام اول: هر تئوری را جداگانه دیاگرام کنیم

گام اول این است که دیاگرام هر تئوری را جدا و با استفاده از ارتباطات ترسیم کنیم، تا روابط علیت بین عناصر متفاوت در تئوری، نشان داده شود.

برای مثال اینکه نفر اول نظرش این است که یادگیری سازمانی منجر به عذرخواهی‌های کمتر می‌شود را می‌توان به شکل یک لینک (رابطه علیت) بین یادگیری سازمانی و عذرخواهی‌ها، نشان داد و روی آن علامت O را به نشانه تاثیر گذاری در خلاف جهت، قرار داد (یعنی با افزایش یک متغیرف دیگری کاهش می‌یابد و بالعکس).

 

تئوری نفر دوم هم به نظر مشابه است با این تفاوت که علامت رابطه S خواهد بود، تا نشان دهد با افزایش یادگیری سازمانی، معذرت‌خواهی هم بیشتر می‌شود.

در این سطح از مفهوم‌پردازی، دو تئوری به شدت مخالف هم هستند و فقط یکی از آن‌ها را می‌شود درست فرض کرد.

 

 

گام دوم: دلیل‌ها را بیان کنیم و به توسعه تئوری‌ها بپردازیم

گام بعدی یافتن دلایل در پس هر تئوری و شفاف‌سازی رابطه بین دو متغیر است.

کمبود فهم درباره طبیعت یک رابطه، معمولا منجر به سردرگمی در گروه می‌شود. وقتی چنین اتفاقی بیفتد، عموما تغییر نام متغیرها، یا اضافه کردن یک یا دو متغیر واسطه بینشان، ضروری خواهد بود.

 

برای مثال ممکن است متوجه شویم نفر اول معتقد است تمرینِ یادگیری سازمانی، منجر به تعاملات اثربخش‌تر می‌شود، که اشتباهات و کج‌فهمی‌های کمتر را به همراه دارد و در مهایت تعداد عذرخواهی‌ها کمتر خواهد شد.

از طرف دیگر نفر دوم ممکن است حس کند تمرین این مهارت‌ها هوشیاری را نسبت به تاثیر اقدامات ما بر روی سایر افراد بالا می‌برد و عذرخواهی بیشتری را در پی خواهد داشت.

 

 

با توضیف تکمیل‌تر از هر دو تئوری، می‌توانیم ببینیم که لزوما متناقض نیستند. در واقع هر دو ارتباط علیت بین یادگیری سازمان و معذرت‌خواهی، وجود دارند.

 

گام سوم: تئوری‌ها را یکپارچه کنیم و تاخیرهای زمانی را شناسایی نماییم

بسته به اینکه به کدام یک از سناریوها نگاه می‌کنیم، به طور منطقی می‌توانیم فرض کنیم که افزایش تمارین در یادگیری سازمانی می‌تواند تعداد عذرخواهی‌ها را افزایش یا کاهش دهد. هر چند به صورت همزمان این اتفاق نیفتد.

معمولا تفاوت در تئوری‌های علیت به این دلیل اتفاق می‌افتد که افراد به یک پدیده یکسان، در افق زمانی متفاوتی نگاه می‌کنند. برای اینکه این تفاوت‌ها را شفاف‌تر کنیم نیاز داریم دیاگرام‌ها را با اشاره به تاخیرهای چشم‌گیر بین روابط، غنی‌تر کنیم.

 

در این مثال، ممکن است نتیجه بگیریم که ایجاد تعاملات موثر، زمان بسیار بیشتری نسبت به آگاهیِ صرف نسبت به تاثیر اقداماتمان، نیاز دارد. پس حالا می‌توانیم تئوری‌ها را کنار هم آورده و به موضوعی در چارچوبی مشترک نگاه کنیم.

هنگام رسم یک سیستم و شفاف کردن بحث‌های خود به صورت توامان، مهم است بدانیم مشکلی ندارد بگذاریم حلقه‌ها باز بمانند. نباید احساس اجبار کنیم که هر مسیر فیدبک را صرفا به خاطر اینکه یک حلقه بازخورد ایجاد شود، ببندیم.

 

هدف این فرآیند این است که دلایل موجود پشت هر تئوری را نشان دهیم. این نحوه استفاده از تفکر سیستمی می‌تواند یک تئوری جمعی درباره عواقب تغییر در سیستم، ایجاد کند. اما در صورتی که بخواهیم چنین موضوعاتی را با نگرش سیستمی ببینم، مهم است که جلوتر رفته و ببنیم حلقه‌های بازخورد، چطور بسته می‌شوند.

برای تکمیل کردن حلقه‌ها ممکن است از خود بپرسیم: هر یک از این متغیرها چطور باز می‌گردند و بر عامل اولیه اثر می‌گذارند؟ برای مثال چطور تعداد عذرخواهی‌های مشاهده شده، بر زمان و منابع صرف شده برای یادگیری سازمان، اثر می‌گذارد؟

 

 

گام چهارم: برآرود کنیم که در طول زمان چه اتفاقی خواهد افتاد

خلق یک تئوری علیت خوب، برای گسترش حس ما از عواقب دینامیک یک اقدام، مفید خواهد بود. برای شروع فکر کردن درباره این رفتاری که در آینده اتفاق می‌افتد، چنین سوالی را می‌پرسیم:

کدام مسیر علیت، در چه زمانی بر رفتار سیستم تسلط دارد؟

 

پس از افزایش در تمارین یادگیری سازمانی، انتظار داریم در ابتدای کار آگاهی بالا رود و تعداد عذرخواهی‌ها را افزایش دهد. پس از یک تاخیر چشم‌گیر زمانی، مهارت‌های ارتباطی بهبود می‌یابد که منجر به کاهش شمار عذرخواهی‌ها خواهد شد.

 

 

به جای اینکه بحث را با تئوری‌های جداگانه و متعارض بین عذرخواهی‌ها و یادگیری سازمانی اثربخش رها کنند، فرآیندی طی کردند که حالا هر کسی می‌تواند یک تئوری واحد را ببیند که هر دو مجموعه فرضیات را در بر دارد.

هر دو رابطه علیت واقعی هستند؛ صرفا الآن انتظار داریم که هر کدام در یک بازه زمانی متفاوت قدرت یابد. در این مثال، هر چند به نظر دو طرف حرف‌های متناقضی می‌زدند، در صورتی که به افق زمانی مورد خود دقت می‌کردند، می‌توانستند پیش‌بینی درستی از رفتار در طول زمان داشته باشند.

 

گام بعدی

استفاده از این فرآیند چهار مرحله‌ای برای بررسی فرضیات متفاوت، می‌تواند مکالمات را با رواج دادن فهمی عمیق و سیستماتیک درباره دیدگاه‌های متفاوت نسبت به موضوعات، غنی تر کند.

در این سطح از تفکر سیستمی، کافی‌ست روابط علیت را به صورت سرانگشتی نشان دهیم، تاخیرهای چشمگیر زمانی را تعیین کنیم و برآورد خود را از رفتار سیستم در طول زمان رسم نماییم.

 

اگر بخواهیم فهمی کامل‌تر از زمان‌هایی داشته باشیم که مکانیزم‌های بازخوردی متفاوت بر رفتار سیستم تسلط می‌یابند، باید به شبیه سازی دینامیک سیستم با ابزارهای کامپیوتری بپردازیم، تا نحوه عملکرد تعاملات مختلف را در طول زمان مشاهده کنیم.

نکته اصلی در استفاده از هر ابزار تفکر سیستمی (دیاگرام علیت، آرکتایپ‌های سیستمی یا شبیه‌سازی مدل) این است که بدانیم چه سطحی از جزئیات برای یک موقعیت، کفایت می‌کند؛ تا بدین ترتیب ابزارها و زمان صرف شده بیشترین بازده را برای تیم داشته باشد.

2 Comments on “چطور با تفکر سیستمی دیدگاه‌های متفاوت را سر یک میز بنشانیم؟”

  1. با سلام البته بنده برای این کار از روش ادیزس استفاده میکنم و تناقضات و تضاد منافع را کشف میکنم و به گروه کمک میکنم تا با داشتن اعتماد مقابل و احترام مقابل بر سر موضوع به تفاهم برسند البته تفکر سیستمی هم کمک کار مناسبی است
    تشکر از جنابعالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *