با قدرت شبکه های اجتماعی در انتشار خشونت و محبت آشنا شوید

در روستای کوهستانی لِوی در جزیره‌ی کورس در سال‌های 1840 میلادی، آنتوان کلادیو پِرِتی (Antoan Claudio Pretty) دریافت که همسرش، ماریا آنجلینا با مردی دیگر رابطه داشته و بدتر اینکه دخترش نیز فرزند او نبود.

ماریا به آنتوان گفت می‌خواهد او را ترک کند و برادرش، کورتو، به او در انجام این کار کمک می‌کند. همان روز عصر، آنتوان به همسر و دخترش شلیک کرده و به سمت کوه‌ها فرار کرد.

کورتو بسیار خشمگین شده و می‌خواست آنتوان را بکشد ولی نمی‌توانست او را پیدا کند و به همین دلیل، برادر و برادر زاده‌ی آنتوان، یعنی فرانچسکو و آریستوتِلو را به قتل رساند و این موضوع برای ساکنان آن منطقه امری عادی و منطقی بود.

ولی داستان به این‌جا ختم نشد. پنج سال بعد، گیاکومو، برادر آریستوتِلویِ کشته شده، با کشتن برادر کورتو، انتقام مرگ پدر و برادرش را گرفت. او می‌خواست پدر کورتو را نیز بکشد اما وی پیش از این که کشته شود فوت کرد. با این حال این موضوع گیاکومو را راضی نمی‌کرد.

در این چرخه‌ی مرگ، برادر گیاکومو و کورتو به نحوی با هم مرتبط بودند: گیاکومو پسر فرانچسکو بود که فرانچسکو برادر آنتوان بود که با ماریا ازدواج کرده بود و ماریا خواهر کورتو بود که مورد خشم و غضب گیاکومو قرار گرفته بود.

اینگونه رفتارها به مکان‌هایی که از نظر تاریخی یا جغرافیایی از هم فاصله دارند، محدود نمی‌شوند. مثالی دیگر را در نظر بگیرید:

کمی پیش از تابستان سال 2002 در سنت لوییز میزوری، کیمی که یک رقصنده‌ی پرشور بود، به دلیل مشغله، کیف پولش را که حاوی 900 دلار بود به دوستش سپرد و زمانی که برای پس گرفتن آن رفت، کیف پول و دوستش ناپدید شده بودند.

اما یک هفته بعد، پسر عموی کیمی، دوست دزد کیف را در یک مغازه‌ی محلی دید و به کیمی اطلاع داد. کیمی به سرعت با یک میله‌ی فلزی به آن‌جا رفته و با بی‌رحمی به دوستِ دوست سابقش حمله کرد.

کمی بعد، با غرور به وی نگاه کرده و با خود گفت که “من حسابش را رسیدم، می‌دانم کاری را انجام دادم تا با او بی‌حساب شوم و این تنها کاری بود که می‌توانستم انجام دهم.”

موضوعات این‌چنینی بسیار پیچیده و گیج کننده هستند. از همه گذشته، برادر و برادر زاده‌ی آنتون و دوستِ دوست کیمی چه ارتباطی با این موضوعات داشتند؟ چه منطقی در آسیب رساندن یا کشتن یک فرد بی‌گناه وجود دارد؟ حتی با وجود استانداردهای غیر قابل درک قتل‌های خشونت آمیز، پس از گذشت یک هفته یا پنج سال، نتیجه و معنای این اعمال چه خواهد بود؟ چه چیزی آن‌ها را توضیح می‌دهد؟

ما این موضوعات را به عنوان مسائلی غیر معمول، همانند جنگ‌های آپاچی‌ها یا اعمال غیر معمول همانند قتل‌های خشونت آمیز میان قبایل شیته و سانی و یا چرخه‌ی قتل در شمال ایرلند و یا گروه‌های جنایتکار در شهرهای آمریکا در نظر می‌گیریم.

اما این منطق بی‌رحم، ریشه‌های تاریخی دارد. موضوع این نیست که انگیزه‌ی انتقام، قدیمی است یا این خشونت می‌تواند استقلال گروه را مطرح سازد (“ما گروه هتفیلد هستیم و از مک کوی‌ها متنفریم”)؛ بلکه خشونت (به شکل‌های کوچک و افراطی‌اش) می‌تواند در سراسر روابط اجتماعی گسترش یابد و از ابتدای حضور انسان‌ها در سوانای آفریقا، این اتفاق رخ داده است.

هم‌چنین این خشونت می‌تواند به صورت مستقیم (جریمه‌ی مجرمان) یا به شکل کلی (آسیب رساندن به افراد نزدیک و خارج از دامنه) گسترش یابد. هرچند در هر صورت، یک قتل می‌تواند آغازگر تعداد زیادی از قتل‌ها باشد.

رفتارهای خشونت آمیز معمولاً از یک نقطه‌ی ابتدایی آغاز می‌شوند؛ همانند یک دعوا در رستوران که با تنه زدن یک فرد آغاز شده و باعث می‌شود به نفر سومی نیز تنه زده شده و به زودی (به دلیل اینکه احساسات خفته‌ی خشونت را بیدار کرده و به صورت کلیشه در آمده است) همه‌ی افراد با یکدیگر دعوا می‌کنند. برخی اوقات، این خشونت‌های همه گیر، چه در روستاهای نواحی مدیترانه‌ای یا گروه‌های شهری، برای دهه‌ها ادامه خواهند یافت.

مفاهیم گناه جمعی و انتقام جمعی که در خشونت‌های به هم پیوسته وجود دارند، وقتی مسئولیت را به عنوان صفتی شخصی در نظر می‌گیریم، عجیب به نظر می‌رسند. با این حال در بسیاری از مواقع، اخلاقیات به جای افراد، در گروه‌ها وجود دارند.

نشانی دیگر برای ماهیت جمعی خشونت این است که خشونت، یک پدیده‌ی عمومی است و نه شخصی. دو سوم اعمال خشونت آمیز میان‌فردی در ایالات متحده‌ی آمریکا توسط شخص ثالثی مشاهده می‌شوند و این نسبت در بین افراد جوان، به سه چهارم نیز می‌رسد.

با وجود این مشاهدات، احتمالاً انتقال مستقیم خشونت از یک فرد به فرد دیگر نباید باعث تعجب شود. همانطور که اغلب گفته می‌شود “دوستِ دوست من، دوست من است.” و “دشمنِ دشمن من، دوست من است.” و هم‌چنین “دوستِ دشمن من، دشمن من است”. این عبارات حاوی حقایقی معین درباره‌ی دشمنی و دوستی بوده و در عین حال، بیانگر یکی از جنبه‌های اساسی بشریت هستند: ارتباطات.

با اینکه گیاکومو و کیمی به تنهایی عمل کردند، اما اعمالشان نشان می‌دهند که مسئولیت و انتقام چقدر آسان می‌توانند در سرتاسر پیوندهای اجتماعی، از فردی به فرد دیگر منتقل شوند.

در حقیقت، حتی نیازی نیست به دنبال راه‌های پیچیده‌ی گسترش خشونت بگردیم؛ زیرا نخستین قدم، انتقال خشونت از اولین فرد به دیگری، مسبب بسیاری از خشونت‌ها در جامعه است. اگر در زمان توضیح خشونت فقط بر مجرم (چارچوب ذهنی و یا آمادگی‌اش برای اقدام) تمرکز کنیم، کوتاه نظری خواهد بود؛ زیرا قتل افراد غریبه به ندرت یک عمل تصادفی است.

در ایالات متحده، 75 درصد قتل‌ها مربوط به افرادی است که از قبل یکدیگر را می‌شناختند و اغلب نیز صمیمی بودند. اگر می‌خواهید بدانید که چه کسی شما را به قتل خواهد رساند، به اطرافیانتان نگاه کنید.

اما شبکه‌ی اجتماعی شامل افرادی است که ممکن است زندگی‌تان را نجات دهند. “در 14 مارس سال 2002، من کلیه‌ی راستم را به شوهر بهترین دوستم دادم”، کتی در یک فروم آنلاین، مقاله‌‌ای با عنوان تجارب افرادی که به “اهدا کنندگان” اعضای بدن تبدیل شده‌اند، نوشت است.

تابستان قبل، کتی در یک گفت و گوی دوستانه دریافت که پیوند ناموفق کلیه‌ی شوهر دوستش اوضاع را بدتر کرده و او برای زنده ماندن به کلیه‌ی جدیدی نیاز دارد. کتی برای کمک، آزمایش‌های پزشکی و روانی بسیاری را انجام داد و با پذیرفته شدن در هر کدام، خوشحال‌تر و خوشحال‌تر می‌شد؛ زیرا به هدفش یعنی اهدای یکی از کلیه‌هایش نزدیک‌تر می‌شد.

او نوشت که “این تجربه برای من بسیار ارزشمند بود و من بسیار خوشحالم که توانستم به شوهر بهترین دوستم کمک کنم. دوستم از شوهرش مراقبت می‌کند و پسرانش از پدرشان مراقبت می‌کنند …. این یک موقعیت برد-برد است. همه‌ی ما برنده می‌شویم. من به فردی دیگر، زندگی دوباره هدیه‌ کردم.”

داستان‌های مشابه فراوانی وجود داشته و این “اهداهای مستقیم” اعضای بدن ممکن است شامل افرادی باشند که ارتباطی اندک با یکدیگر دارند؛ همانند یکی از کارکنان استارباکس و یکی از مشتریان دائمی آن‌ها. حتی ممکن است یک جریان اهدا همانند چرخه‌ی قتلی که در ابتدای مطلب گفتیم، وجود داشته باشد.

جان لویز، یکی از ساکنان 62 ساله‌ی شهر میسیساگا در اونتوریوی کانادا با چهار فرزند و سه نوه، به دلیل سکته‌ی قلبی در سال 1995 در حال مرگ بود. قلب وی حین عمل جراحی بای پس از کار افتاده و به صورت موقت قلبی مصنوعی برای وی در نظر گرفته شد. خوشبختانه، تنها هشت روز پس از اینکه به مرگ نزدیک شده بود قلب یک فرد را به او پیوند زدند.

دخترش بیان کرد که “ما خانواده‌ای بسیار سپاسگزار هستیم … پدرم بهترین هدیه‌ی عمرش را دریافت کرد؛ او زندگی‌اش را دوباره به دست آورده بود.” فرزندان لویز تحت تاثیر این اتفاق قرار گرفته و همگی آن‌ها کارت‌های اهدای عضو را دریافت کرده و تصور می‌کردند که این عمل متقابل، کوچکترین کاری بود که می‌توانستند انجام دهند.

در سال 2007، دَن، پسر لویز در یک حادثه‌ی کاری کشته شد. هشت نفر از تصمیم وی برای اهدای اعضایش نفع بردند. زنی که قلب او را دریافت کرد، از این خانواده تشکر کرد که “به او شانس زندگی دوباره دادند”. همان سال در ایالات متحده، چرخه‌ی مشابهی شامل ده پیوند شکل گرفت که شامل اهدا کننده‌های کلیه‌‌ای بود که هیچ ارتباطی (به جز هماهنگی‌های پزشکی) با یکدیگر نداشتند و زندگی بسیاری از افراد را نجات داده بودند.

پیوندهای شبکه‌ی اجتماعی مزایایی دارند که کاملاً در مقابل خشونت قرار دارند. این پیوندها می‌توانند انگیزه‌ای برای اعمال انسان دوستانه باشند که افراد با انجام یک کار، از فردی دیگر قدردانی می‌کنند. نقش پیوندهای اجتماعی در گسترش اعمال خوب و بد، خلق استراتژی‌های جدید را برای بررسی مشکلات، تسریع بخشیده‌اند.

برای مثال، بسیاری از مناطق کلان شهرهای آمریکا، شامل تیم‌های “مقابله با خشونت” هستند. این افرادِ آگاه که اغلب اعضای سابق گروه‌های جنایتکارند، سعی می‌کنند با از میان بردن چرخه‌ی انتقال خشونت، این قتل‌ها را متوقف سازند. آن‌ها نزد قربانیان یا دوستان یا خانواده‌ی آن‌ها رفته و از آن‌ها می‌خواهند که به دنبال انتقام نباشند. اگر بتوانند یک نفر را متقاعد سازند که از خشونت دست بکشد، می‌توانند چند زندگی را نجات دهند.

ارتباطات ما بر تمامی جنبه‌های زندگی‌مان تاثیر می‌گذارند. اتفاقات نادری همانند قتل یا اهدای عضو، تنها بخش کوچکی از ماجرا هستند. احساسی که داریم، چیزی که می‌دانیم، با کسی که ازدواج می‌کنیم، مریض شدنمان، میزان درآمدی که داریم و رای دادنمان، همگی به پیوندهایی که ما را به یکدیگر مرتبط می‌سازند بستگی دارند.

شبکه‌های اجتماعی، شادی، بخشش و عشق را گسترش می‌دهند. این شبکه‌ها همیشه وجود داشته و تاثیرات احساسی و ضمنی بر انتخاب‌ها، اعمال، افکار، احساسات و حتی تمایلاتمان دارند و این ارتباطات، فقط به افرادی که می‌شناسیم ختم نمی‌شوند.

دوستانِ دوستانِ دوستانمان می‌توانند فراتر از محدوده‌ی اجتماعی ما، زنجیره‌ای از عکس العمل‌ها را شکل دهند که در نهایت، همانند موج‌هایی از سرزمین‌های دوردست که به ساحلی می‌رسند، به ما خواهند رسید.

ثبت نام کنید و کتاب رایگان «هنر سیستمی اندیشیدن» را دریافت نمایید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *