قوانین زندگی در شبکه های اجتماعی که تعیین کننده کیفیت زندگی ما هستند

صرف نظر از اینکه شبکه‌های اجتماعی همانند زنجیره‌ی پشت سر هم از افراد، ساده بوده یا پیچیده باشند (همانند یک خانواده‌ی بزرگ و چند ملیتی، خوابگاه دانشگاه، یک اجتماع و یا شبکه‌ی جهانی اینترنت که همگی ما را به یکدیگر پیوند می‌دهد)، دارای دو جنبه‌ی اساسی خواهند بود.

اولاً، وجود  ارتباط که نشان می‌دهد چه کسی با چه کسی در ارتباط است. زمانی که یک گروه، تشکیل یک شبکه می‌دهد، الگوی مشخصی از پیوندها میان افراد وجود دارد که به آن توپولوژی می‌گویند. به علاوه، این پیوندها پیچیده بوده و می‌توانند پایدار یا زود گذر، اتفاقی و بی اهمیت یا نیرومند و شدید و شخصی یا عمومی باشند.

چگونگی ایجاد یا نمایش یک شبکه به نحوه‌ی تعریف پیوندها بستگی دارد. اکثر تحلیل‌ها، پیوندها را به خانواده، دوستان، همکاران و همسایگان محدود می‌کنند؛ اما انواع مختلفی از پیوندهای اجتماعی وجود دارند و بنابراین، شبکه‌های اجتماعی مختلفی نیز وجود دارند.

در حقیقت، زمانی که مسائلی مانند بیماری‌های جنسی یا اسکناس‌های پول در شبکه جریان می‌یابند، این جریان می‌تواند روابط و ساختار مجموعه‌ی مشخصی از ارتباطات شبکه را تعریف کند.

دوماً، وجود سرایت و انتقال به جریان چیزی که در پیوندها رخ می‌دهد، بستگی دارد. این جریان می‌تواند سطل‌های آب، باکتری‌ها، پول، خشونت، سبک‌ها، کلیه، شادی یا چاقی باشد. ممکن است هر کدام از این جریان‌ها مطابق قوانین مخصوص به خودشان عمل کنند.

برای مثال، آتش را نمی‌توان توسط سطل‌ها به رودخانه منتقل کرد؛ باکتری‌ها نمی‌توانند فردی را که ایمن و سالم است، بیمار کنند و چاقی، میان افراد یک جنسیت مشابه سریع‌تر انتقال می‌یابد.

درک اینکه چرا شبکه‌های اجتماعی وجود دارند و چگونه عمل می‌کنند، مستلزم این است که قوانین معین مربوط به ارتباط و انتقال (ساختار و عملیات) شبکه‌های اجتماعی را درک کنیم. این اصول، مشخص می‌کنند که پیوندها چطور باعث می‌شوند کل، بزرگتر از مجموع اجزا باشد.

قانون شماره ۱: ما خودمان شبکه‌هایمان را شکل می‌دهیم.

انسان‌ها در تمامی اوقات، به صورت ارادی شبکه‌های اجتماعی‌شان را به وجود آورده و آن‌ها را اصلاح می‌کنند. مهم‌ترین مثال در این زمینه، هوموفیلی است که تمایل ارادی یا غیر ارادی برای برقراری ارتباط با افرادی است که به ما شباهت دارند (این کلمه در اصل به معنی “علاقه به هم‌سان بودن” است).

این افراد چه مسیحیان باشند چه علاقهٰ‌مندان به موتور سواری، معتادان یا علاقه مندان به قهوه، دموکرات‌ها یا جمهوری خواهان، جمع کنندگان تمبر یا بانجی جامپرها، حقیقت این است که ما به دنبال افرادی هستیم که علایق، تاریخچه، و رویاهای مشترکی با آن‌ها داریم. افراد هم‌شکل می‌خواهند با هم در یک گروه و دسته باشند.

اما ساختار شبکه را هم به سه روش مهم انتخاب می‌کنیم:

اول درباره‌ی تعداد افرادی که با آن‌ها ارتباط داریم، تصمیم‌گیری می‌کنیم. آیا برای بازی منچ به یک همبازی یا برای بازی قایم موشک به تعداد زیادی همبازی نیاز دارید؟ آیا می‌خواهید با عموی دیوانه‌تان در ارتباط باشید؟ آیا می‌خواهید ازدواج کنید یا ترجیح می‌دهید مجرد بمانید؟

دوم اینکه ما بر شدت رابطه‌ی دوستان و خانواده‌مان تاثیر می‌گذاریم. آیا در جشن ازدواجتان باید هم اتاقی داماد را در کنار ساقدوشتان بنشانید؟ آیا برای اینکه تمامی دوستانتان بتوانند یکدیگر را ملاقات کنند باید مهمانی ترتیب دهید؟ آیا باید شرکای تجاری‌تان را معرفی کنید؟

سوم ما میزان مرکز بودنمان در شبکه‌ی اجتماعی را کنترل می‌کنیم. آیا در مهمانی‌ها، بسیار خونگرم بوده و با همه صحبت می‌کنید یا گوشه‌ای تنها می‌ایستید؟

تنوع اینگونه انتخاب‌ها منجر به گوناگونی ساختارهای کل شبکه می‌‌شود و گوناگونی این انتخاب‌هاست که هر یک از ما را در شبکه‌ی اجتماعی‌مان، در جایگاهی منصر به فرد قرار می‌دهد.

البته گاهی اوقات، این ویژگی‌های ساختاری تحت کنترل ما نیستند؛ ممکن است در مکانی زندگی کنیم که منجر به دوستی بیشتر یا کمتری شود یا ممکن است در خانواده‌های بزرگ یا کوچکی متولد شده باشیم. اما حتی زمانی که این ساختارهای شبکه‌ی اجتماعی به ما تحمیل می‌شوند، می‌توانند کنترل زندگی ما را در دست بگیرند.

در واقع ما اطلاعاتی درباره‌ی چگونگی تفاوت افراد، با توجه به تعداد دوستان و ارتباطات اجتماعی و چگونگی روابطشان در دست داریم. با این حال، تشخیص اینکه ارتباطات اجتماعی فرد با چه کسانی است، امری دشوار خواهد بود؛ زیرا افراد تعاملات بسیاری با شدت‌های متفاوتی با همه‌ی افراد دارند.

ممکن است فردی صدها نفر را به اسم و چهره بشناسد ولی تنها با تعداد اندکی از آن‌ها صمیمی باشد. یکی از راه‌هایی که محققان اجتماعی این افراد صمیمی را مشخص می‌کنند این است که سوالاتی این چنینی می‌پرسند:

– مسائل مهم را با چه کسی در میان می‌گذاری؟

– اوقات فراغتت را با چه کسی می‌گذرانی؟

زمانی که افراد به این سوالات پاسخ می‌دهند، ترکیبی نامتجانس از دوستان، آشنایان، همکاران، همکلاسی‌ها، همسایگان و افراد دیگری را مشخص می‌کنند.

اخیراً این سوالات را به یک گروه نمونه شامل بیش از سه هزار شهروند آمریکایی، که به طور تصادفی انتخاب شده بودند، داده‌اند و دریافتند که یک فرد آمریکایی به طور متوسط چهار دوست صمیمی داشته و اکثر افراد بین دو تا شش دوست دارند.

12 درصد آمریکایی‌ها گفتند که مسائل مهم و یا اوقات فراغتشان را با هیچ کسی به اشتراک نمی‌گذارند. از طرفی دیگر، 5 درصد از آن‌ها هشت دوست داشتند.

تقریباً نیمی از افراد اعضای گروه‌های صمیمی، به عنوان دوست ذکر شده بودند، اما نیمی دیگر شامل روابط بسیار متفاوتی بودند؛ همانند همسران، والدین، خواهر و برادران، فرزندان، همکاران، اعضای انجمن‌ها، همسایگان و مشاوران حرفه‌ای.

جامعه شناس، پیتر مارسدِن، این گروه از افراد را “شبکه‌ی مرکزی ارتباط” نامیده است. وی در یک نمونه‌ی ملی شامل 1531 آمریکایی در دهه‌ی 80 میلادی، دریافت که اندازه‌ی این شبکه با بالا رفتن سن، افزایش یافته و هیچ تفاوت کلی میان زنان و مردان در اندازه‌ی این شبکه وجود نداشت. همچنین شبکه‌های مرکزی افرادی که مدرک دانشگاهی دارند، دو برابر بزرگتر از افرادی بود که دبیرستان را تمام نکرده‌اند.

سپس، در تحقیقات از افراد خواستند که بگویند دوستان اجتماعی‌شان چقدر به یکدیگر نزدیک هستند. پس اگر فردی گفت که تام، دیک، هری و سو دوستان او هستند، از او می‌پرسیدند که آیا تام، دیک را یا تام، هری را یا تام، سو را یا دیک هری را می‌شناسد یا خیر. سپس از این پاسخ‌ها برای محاسبه‌ی احتمال اینکه دو نفر از دوستان یک شخص، دوستان یکدیگر نیز باشند استفاده کردند. این احتمال، یک ویژگی مهم است که از آن برای اندازه گیری میزان تنگاتنگی روابط یک شبکه استفاده می‌شود.

اگر شما الکس را می‌شاسید و الکس نیز لوکاس را می‌شناسد و لوکاس نیز شما را می‌شناسد، می‌گوییم که این رابطه، رابطه‌ای غیر مستقیم است (زیرا این سه فرد تشکیل یک مثلث می‌دهند).

بسیاری از افراد در مرکز بسیاری از روابط غیر مستقیم هستند (مانند فرد A در شکل زیر)، در حالیکه بقیه‌ی افراد، دوستانی دارند که یکدیگر را نمی‌شناسند (مانند فرد B)

معمولاً افرادی که روابط غیر مستقیم زیای دارند، عمیقاً در داخل یک گروه واحد قرار دارند؛ درحالیکه افرادی که روابط غیر مستقیم کمتری دارند، با افراد گروه‌های مختلفی که یکدیگر را نمی‌شناسند ارتباط برقرار کرده و به عنوان پُلی میان گروه‌های مختلف عمل می‌کنند.

روی هم رفته، مشخص شده است که اگر شما یک فرد معمولی آمریکایی باشید، احتمال اینکه دو نفر از دوستان اجتماعی‌تان یکدیگر را بشناسند، حدود 52 درصد است.

این اندازه‌گیری‌ها نه تنها شبکه‌هایی را که می‌توانیم ببینیم مشخص می‌کنند، بلکه به ما در مورد شبکه‌هایی که نمی‌توانیم ببینیم هم اطلاعاتی می‌دهند.

در ساختار گسترده‌ی انسانی، هر فرد با دوستان، خانواده، همکاران و همسایگانش در ارتباط است و این افراد نیز با دوستان، خانواده، همکاران و همسایگان خودشان در ارتباط هستند. ارتباطات بدین ترتیب ادامه می‌یابد تا (تقریباً) تمامی افراد روی کره‌ی زمین به یکدیگر مرتبط شوند.

پس در واقع با اینکه فکر می‌کنیم شبکه‌هایمان دسترسی جغرافیایی و اجتماعی بسیار محدودی دارند، شبکه‌هایی که ما را احاطه کرده‌اند به صورت بسیار گسترده به یکدیگر مرتبط هستند.

این ویژگی ساختاری شبکه‌هاست که در  اصطلاح میگوییم “دنیای کوچکی است”. اغلب می‌توان از طریق ارتباطات اندک یک فرد با فرد دیگر، ارتباطی با فرد دیگری را کشف کرد.

یک مثال مشهور (در میان محققان اجتماعی) تحقیقی است که در دهه‌ی 50 میلادی توسط ایتیل دِ سولاپول (Ithiel de Sola Pool) و مانفرِد کوخن (Manfred Kochen) انجام گرفت، بیان شد.

یکی از این افراد به صورت اتفاقی در یک بیمارستان در یک شهر کوچک در ایلینویز، صحبت‌های یکی از بیماران را شنید که به بیمار چینی تخت کناری می‌گفت:”میدانی، من تنها یک چینی در زندگی‌ام می‌شناسم که اهل شانگهای است.” و پاسخ بعد از دادن مشخصات این بود “چرا؟ او عموی من است”.

در حقیقت، نویسندگان اسم او را به ما نگفتند؛ شاید نگران این بودند که خواننده، در مفهوم اثر دنیای کوچک، او را بشناسد.

قانون شماره 2: شبکه‌هایمان باعث شکل گیری ما می‌شوند.

جایگاه ما در شبکه بر ما تاثیر می‌گذارد. فردی که هیچ دوستی ندارد نسبت به فردی که دوستان زیادی دارد، زندگی بسیار متفاوتی خواهد داشت. برای مثال داشتن یک دوست بیشتر، می‌تواند مزایای بسیاری برای سلامتی‌تان داشته باشد، حتی اگر این فرد کار به خصوصی برایتان انجام ندهد.

تحقیقی از صدها سرباز ارتش نروژ، مثالی ساده از چگونگی تاثیر تعداد اندک ارتباطات اجتماعی (در این‌جا، مانند خواهر و برادران) بر افراد ارائه می‌کند.

مدت‌هاست افراد تصور می‌کنند فرزندان اول خانواده نسبت به فرزندان دوم و فرزندان دوم نسبت به فرزندان سوم، هوش بالاتری دارند. هرچند، یکی از سوالات مهم در این حوزه‌ی تحقیق این است که آیا این تفاوت‌ها به دلیل عوامل زیستی در هنگام تولد است یا عوامل اجتماعی که در آینده به وجود می‌آیند.

مطالعه‌ی سربازان نروژی نشان داد که ویژگی‌های ساده‌ی شبکه‌های اجتماعی، همانند اندازه و ساختار خانواده، دلیل وجود تفاوت‌ها هستند. اگر شما فرزند دوم خانواده باشید و زمانی که کوچک بودید، خواهر بزرگتان فوت کرده بشاد، IQتان افزایش یافته و همانند IQ فرزند اول خواهد شد.

اگر فرزند سوم بوده و یکی از خواهر یا برادران بزرگترتان فوت کرده باشد، IQتان همانند فرزند دوم خانواده خواهد شد و اگر هر دو فرزند بزرگتر از شما فوت کنند، IQتان همانند فرزند اول خواهد شد.

دوستی دوستان یا دیگر افراد روابط اجتماعی‌‌تان با یکدیگر، بر تجربه‌ی شما از زندگی تاثیر می‌گذارد. روابط غیر مستقیم می‌توانند بر همه چیز، از یافتن شریک زندگی گرفته تا اقدام به خودکشی تاثیر بگذارند.

اثر این روابط، به آسانی با مثالی از چگونگی تاثیر طلاق بر کودک نشان داده می‌شوند. اگر والدین یک کودک، با هم زندگی کنند (وجود پیوند)، احتمالاً با یکدیگر صحبت می‌کنند؛ اما اگر از هم جدا شوند (قطع ارتباط) احتمالاً با یکدیگر صحبت نخواهند کرد. طلاق به این معنی است که ارتباطات اغلب باید از طریق کودک جریان یابند (“به پدرت بگو که هفته‌ی بعد به دنبالت نیاید!”) و هماهنگی برای بزرگ کردن کودک نیز بسیار سخت‌تر خواهد بود (“یعنی مادرت نیز برایت بستنی خرید؟”).

موضوع قابل توجه این است که حتی اگر کودک با والدین رابطه‌ای عمیق داشته باشد، به دلیل طلاق، روابطش با هر یک از آنان تغییر خواهد کرد. این تغییرات به دلیل فقدان ارتباط میان والدین (رابطه‌ای که ارتباطی اندک با کودک دارد) به وجود می‌آید. کودک هم‌چنان پدر و مادرش را دارد اما بسته به اینکه آن‌ها در ارتباط هستند یا خیر، زندگی‌اش متفاوت خواهد بود.

تعداد روابطی که دوستان و خانواده‌تان دارند نیز تاثیر گذار خواهد بود. وقتی افرادی که با شما در ارتباط هستند، به یکدیگر نزدیکتر و صمیمی‌تر شوند، تعداد فواصلی را که باید از فردی به فرد دیگر طی کنید تا به همگی افراد شبکه دسترسی داشته باشید، کاهش یافته و مرکزیت بیشتری خواهید داشت.

مرکزیت بیشتر باعث می‌شود در جریان هر چیزی که در شبکه رخ می‌دهد قرار گیرید. برای مثال، در شکل بالا، فرد C نسبت به فرد D به مرکز نزدیکتر است.

از خودتان بپرسید اگر قرار باشد یک شایعه گسترش یابد، می‌خواهید جای کدام یک از این افراد باشید: باید جای فرد C باشید. اکنون از خودتان  بپرسید که اگر یک ویروس کشنده در حال گسترش در شبکه باشد، می‌خواهید جای کدام یک از آن‌ها باشید: باید جای فرد D باشید؛ هرچند، تعداد ارتباطات این دو فرد یکسان است و هر کدام فقط با شش نفر به طور مستقیم در ارتباط هستند.

قانون شماره 3: دوستانمان بر ما تاثیر می‌گذارند.

شکل شبکه‌ای که در اطرافمان وجود دارد، هیچ اهمیتی ندارد؛ بلکه چیزی که در میان روابط جریان دارد، اهمیت دارد. زنجیره‌ی افراد برای ایجاد صفی زیبا که بتوانید هنگام سوختن خانه‌تان آن را تماشا کنید، تشکیل نمی‌شود؛ بلکه دلیل تشکیل آن خاموش کردن آتش است و شبکه‌های اجتماعی فقط برای انتقال آب نیستند؛ بلکه همه چیز را از فردی به فرد دیگر منتقل می‌کنند.

یکی از عوامل اصلی تعیین کننده‌ی جریان، تمایل افراد برای تاثیر گذاری و تاثیر پذیری است. انسان‌ها معمولاً ارتباطات مستقیم زیادی با افراد مختلف دارند؛ همانند والدین و فرزندان، خواهران و برادران، همسایگان و دوستان و همه و هر یک از این ارتباطات، فرصت‌هایی را برای تاثیرگذاری و تاثیر پذیری فراهم می‌کنند.

دانشجویانی که هم اتاقی‌های درسخوانی دارند، همانند آن‌ها درسخوان می‌شوند. کسی که در کنار افراد پرخور می‌نشیند، غذای بیشتری خواهد خورد. زمانی که همسایگان افراد، به باغچه و حیاط خانه‌شان رسیدگی می‌کنند، آن‌ها نیز به باغچه و چمن‌هایشان رسیدگی می‌کنند و زمانی که به ورای روابط مستقیممان می‌نگریم، این تمایل ساده برای تاثیر گذاری بر فرد دیگر نتایج عظیمی به دنبال خواهد داشت.

قانون شماره 4: دوستانِ دوستانِ دوستانمان بر ما تاثیر می‌گذارند.

این که افراد تنها از دوستانشان تاثیر نمی‌پذیرند، در تحقیقات تایید شده است؛ ما تحت تاثیر دوستانِ دوستان و دوستانِ دوستانِ دوستان خود نیز هستیم.

بچه‌ها در بازی تلفن، کلمه‌ی مورد نظر را به ترتیب در گوش یکدیگر می‌گویند. پیامی که هر کودک دریافت می‌کند، حاوی تمامی اشتباهات فرد گوینده و نفرات قبلی است که با وی ارتباط مستقیمی ندارند. بدین طریق، کودکان حرف کسی را تکرار می‌کنند که با او هیچ ارتباط مستقیمی ندارند.

به همین نحو، والدین به فرزندانشان می‌گویند پول‌ها را در داخل دهانشان نبرند؛ زیرا باور داریم که پول در دست افراد بسیاری گشته و حاوی آلودگی‌ها و باکتری‌های افراد بسیاری است. به همین خاطر این آلودگی‌ها از آخرین افرادی که آن را در دست داشته‌اند انتقال نیافته است.

دوستان و خانواده نیز به همین شکل می‌توانند باعث شوند کاری را انجام دهیم؛ مثلاً باعث افزایش وزنمان شده یا شرکت در رای گیری‌ها را تشویق کنند.

اما دوستان و خانواده‌ی آن‌ها نیز می‌توانند بر ما تاثیر بگذارند. این مثالی از گسترش hyperdyadic است(یا تمایل تاثیرات برای گسترش یافتن از یک شخص به شخص دیگر و ورای ارتباطات مستقیم وی).

زمانی که شبکه به شکل یک خط صاف است، درک تاثیرات hyperdyadic آسان است (“فردی که جلوتر قرار دارد، سطل را بهتر منتقل می‌کند یا همه‌ی ما در دردسر بزرگی خواهیم افتاد”).

اما چگونه می‌توان این تاثیرات را در یک شبکه‌ی اجتماعی طبیعی همانند دوستان دانشگاهی یا شبکه‌های پیچیده‌ای از هزاران نفر که روابط بسیار گسترده‌ای دارند درک کرد؟

برای کشف اتفاقاتی که رخ می‌دهند، باید دو نوع اطلاعات در اختیار داشته باشیم:

اولاً باید دیدی فراتر از زوج‌های ساده و زنجیره‌ای پشت سر هم داشته باشیم: ما باید در باره‌ی افراد و دوستانشان، دوستانِ دوستان آن‌ها، دوستانِ دوستانِ دوستانشان و غیره اطلاعاتی داشته باشیم. می‌توانیم این اطلاعات را با در نظر گرفتن کل شبکه به عنوان یک پیکره‌ی واحد به دست آوریم. انجام این کار در مقیاسی وسیع، به تازگی میسر شده است.

دوماً، اگر بخواهیم دریابیم که موضوعات چگونه از فردی به فرد دیگر جریان می‌یابند، باید اطلاعاتی درباره‌ی ارتباطات و افرادی که فرد با آن‌ها در زمان‌های مختلف ارتباط دارد داشته باشیم؛ در غیر اینصورت، هیچ امیدی به درک ویژگی‌های پویای شبکه نیست. مثل اینکه بخواهیم قوانین ورزشی جدید را، صرفا با مشاهده یک عکس از آن ورزش، یاد بگیرم.

در ادامه، مثال‌ها و گوناگونی‌های گسترش hyperdyadic را بررسی خواهیم کرد. اما می‌توانیم کار را با یک مثال ساده آغاز کنیم.

روش معمولی که درباره‌ی گسترش و سرایت در نظر می‌گیریم این است که اگر یک شخص چیزی داشته باشد و با فرد دیگری ارتباط برقرار کند، این ارتباط کافی است تا آن چیز به شخص دوم سرایت کند.

ممکن است یک ویروس (ساده‌ترین مثال) یا یک خبر (مثالی غیر معمول‌تر) را دریافت کنید. زمانی که چیزی به شما سرایت کند، ارتباطات اضافی با افراد دیگر، عموماً زائد خواهد بود. برای مثال، اگر به شما گفته شود که ارزش سهام یک شرکت 50 دلار است، زمانی که فرد دیگری نیز دقیقاً همین موضوع را به شما بگوید، اطلاعات جدیدی به شما اضافه نخواهد شد و می‌توانید به تنهایی این اطلاعات را به فردی دیگر منتقل کنید.

اما ممکن است برخی مسائل (همانند هنجارها و رفتارها) بدین طریق گسترش نیابند. این موضوعات ممکن است نیازمند فرایندی پیچیده‌تر باشند که دارای ارتباطات اجتماعی متعددی است.

در این صورت، اگر شبکه به صورت یک خط ساده، همانند زنجیره‌ی افراد سازماندهی شده باشد، ممکن است قادر به پشتیانی از انتقال پدیده‌های پیچیده‌تر نباشد.

اگر می‌خواستیم افراد را مجبور کنیم که دیگر از سیگار استفاده نکنند، آن‌ها را در یک صف قرار نمی‌دادیم و از نفر اول نمی‌خواستیم آن را ترک کرده و سپس این موضوع را به نفر بعدی منتقل کند؛ بلکه یک فرد سیگاری را در میان تعداد زیادی از افراد غیر سیگاری قرار می‌دادیم.

تجربه‌ی پیاده روی مشهور روانشناس استنلی میلگرام، اهمیت دریافت انگیزش از افراد مختلف را نشان می‌دهد. میلگرام در دو روز زمسانی در نیویورک در سال 1968، رفتار 1424 رهگذر را در حالی که مسیر 50 فوتی را قدم می‌زدند، مشاهده کرد.

او “جمعیت‌های محرکی” را با اندازه‌هایی از یک تا پانزده دستیار تحقیق در پیاده‌رو مستقر کرد. با اشاره‌ی وی، این جمعیت‌های ساختگی می‌ایستادند و برای چند دقیقه به پنجره‌ی طبقه‌ی شانزدهم یکی از ساختمان‌ها نگاه می‌کردند. هیچ چیز جالبی در آن طرف پنجره وجود نداشت و تنها یک فرد در آن‌جا بود که برای میلگرام کار می‌کرد.

از نتایج تحقیق فیلم گرفته شد و دستیاران نیز تعداد افرادی را که می‌ایستادند و به آن پنجره نگاه می‌کردند شمردند. 4 درصد از رهگذران در کنار “جمعیت” افراد دیگر می‌ایستادند و به آن پنجره نگاه می‌کردند و 40 درصد از افراد زمانی می‌ایستادند که جمعیت ساختگی از 15 نفر تشکیل شده بود. بدیهی است که اندازه‌ی جمعیت بر تصمیم رهگذران برای تقلید از رفتار آن‌ها تاثیر گذار بود.

حتی درصد بسیار بزرگی از رهگذران نیز این رفتار را به صورت ناکامل تقلید کردند: به سمت آن پنجره نگاه می‌کردند اما نمی‌ایستادند. یک شخص بر 42 درصد از افراد تاثیر می‌گذاشت تا به آن نقطه نگاه کنند، در حالیکه اگر 15 نفر به آن پنجره نگاه می‌کردند، 86 درصد از رهگذران از آن‌ها پیروی می‌کردند.

موضوع جالب‌تر از این تفاوت، این است که جمعیتی 5 نفره می‌توانستند همانند یک گروه 15 نفره بر تعداد برابری افراد تاثیر بگذارند. بدین معنی که گروه‌های بزرگتر از 5 نفر تاثیر بیشتری بر رفتار رهگذران نداشتند.

قانون شماره 5: شبکه دارای حیات است.

شبکه‌های اجتماعی می‌توانند خصوصیات و کارکردهایی داشته باشند که افراد داخلشان نه می‌توانند آن‌ها را کنترل کرده و نه حتی درک کنند. این خصوصیات را تنها با مطالعه‌ی کل گروه و ساختارش می‌توان دریافت و نه با مطالعه‌ی تک تک افراد.

مثال ساده‌ی آن ترافیک‌ است. شما نمی‌توانید با پرسیدن سوالاتی از فردی که پشت فرمان نشسته و با عصبانیت صحبت می‌کند، ماهیت ترافیک را دریابید؛ گرچه ماشین ثابت او نیز جزئی از این ترافیک است.

مثال‌های پیچیده‌ی آن شامل مفهوم فرهنگ و این حقیقت است که گروه‌هایی از افراد به هم مرتبط، می‌توانند رفتارهای پیچیده و مشترکی را بدون هماهنگی یا آگاهی صریح نشان دهند.

اگر کاملاً از تمایل و ادراک افراد درگیر چشم پوشی کرده و آن‌ها را “موجودات بدون ادراک” در نظر بگیریم، می‌توانیم بسیاری از مثال‌های ساده را به بهترین شکل درک کنیم.

موج‌های تشویقی استادیوم‌های ورزشی را در نظر بگیرید. این پدیده ابتدا در خلال جام جهانی 1986 در مکزیک، توجه جهان را به خود جلب کرد. در این پدیده که در اصل به آن لا اولا (“موج”) گفته می‌شود، گروه‌های زنجیره‌ای تماشاگران از جایشان بلند شده، دست‌هایشان را بالا آورده و سپس به سرعت بر سر جایشان می‌نشینند.

تاثیر این اتفاق بسیار جالب است. گروهی از فیزیک دانان که معمولاً بر روی موج‌های سطح مایعات مطالعه می‌کردند، کنجکاو شده و تصمیم گرفتند مجموعه‌ای از نمونه‌های فیلمبرداری شده‌ی این حرکت در استادیوم‌های فوتبال را مطالعه کنند؛ آن‌ها دریافتند که این موج‌ها معمولاً در جهت عقربه‌های ساعت جریان داشته و با سرعت بیست “صندلی در ثانیه” حرکت می‌کنند.

محققان برای درک چگونگی آغاز و گسترش این موج‌ها از مدل‌های ریاضی رسانه‌های تحریک پذیر استفاده کردند. این مدل‌ها معمولاً برای درک پدیده‌های بی‌جان مانند گسترش آتش در جنگل یا حرکت سیگنال‌های الکتریکی در عضلات قلب مورد استفاده قرار می‌گیرند.

یک وسیله‌ی قابل تحریک، چیزی است که مطابق کاری که دیگران در اطرافش انجام می‌دهند (آیا درخت‌های اطراف آتش گرفته‌اند؟)، از یک حالت به حالت دیگر می‌رود (همانند اینکه یک درخت یا آتش گرفته یا نگرفته است).

این مدل‌ها، پیش بینی‌های دقیقی از این پدیده‌ی اجتماعی کرده و بیان می‌کنند که حتی اگر هیچ چیزی درباره‌ی زیست شناسی یا روانشناسی انسان‌ها ندانیم، می‌توانیم آن‌ها را درک کنیم.

در حقیقت، این موج را نمی‌توان با مطالعه‌ی اعمال یک فرد که ایستاده و می‌نشیند درک کرد؛ این موج توسط فردی که دارای یک بلندگو است، هماهنگ نمی‌شود، بلکه حیات مخصوص به خودش را دارد.

مدل‌های ریاضی دسته‌های پرندگان، دسته‌های ماهی‌ها و گروه‌های حشراتی که هماهنگ با یکدیگر حرکت می‌کنند، بیانگر موضوع مشابهی است: هیچ کنترل مرکزی برای حرکت گروه وجود نداشته و گروه، نوعی ادراک جمعی را نشان می‌دهد. این ادراک به تمامی اعضایش کمک می‌کند که حرکت کنند یا بایستند. این رفتار محدود به تک تک افراد نیست، بلکه یکی از ویژگی‌های گروه‌هاست.

مطالعه‌ی دسته‌های پرنده‌ها که درباره‌ی مسیر پرواز “تصمیم‌گیری” می‌کنند، نشان می‌دهد آن‌ها در مسیری حرکت می‌کنند که دربرگیرنده‌ی نظر تمامی پرندگان باشد. از همه مهم‌تر، مسیر حرکت معمولاً بهترین گزینه‌ی آن‌هاست. هر پرنده اندکی مشارکت داشته و انتخاب جمعی دسته، بهتر از انتخاب یک پرنده خواهد بود.

شبکه‌های اجتماعی نیز مانند موج مکزیکی و دسته‌های پرنده‌ها از قوانین مختص خودشان تبعیت می‌کنند. این قوانین، از افرادی که آن‌ها را شکل می‌دهند متمایز هستند.

در این خصوص، می‌گوییم که شبکه‌های اجتماعی دارای ویژگی‌های ظهوریافته (Emergent) هستند. ویژگی‌های ظهوریافته، صفات جدید یک کل هستند که از تعامل و ارتباطات میان اجزا پدید می‌آیند.

موضوع این پیدایش را می‌توان با یک مثال دریافت: طعم کیک در هیچ یک اجزایش وجود نداشته و طعمش، میانگین طعم‌های اجزای سازنده‌اش نیست (مثلاً بگوییم که چیزی میان طعم تخم مرغ و آرد است) و با آن‌ها تفاوت بسیاری دارد.

طعم کیک فراتر از مجموع ساده‌ی اجزای آن است. به همین نحو، درک شبکه‌های اجتماعی ما را قادر می‌سازد دریابیم که در مورد انسان‌ها نیز چگونه کل، بیشتر از مجموع اجزای آن است.

One Comment on “قوانین زندگی در شبکه های اجتماعی که تعیین کننده کیفیت زندگی ما هستند”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *